|
همه لحظه های من ... | ||
|
دستان نرمش صورتم را نوازش کرد قاصدک را میگویم! از خواب برخاستم و او را در دستانم گرفتم قلبم به شدّت می زد بوسیدمش و ... نگاه معناداری به من کرد از نگاهش هزاران حرف را خواندم چیزی نگفتم دلم آرام گرفته بود بوسیدمش و ... دستان نرمش صورتم را نوازش کرد ورفت و من اینبار با لبخند آرام خوابیدم [ ۱۳٩۱/۳/٢ ] [ ۱:٥۳ ق.ظ ] [ داداشـــــــــــی ]
بعضی وقتا آدما الماسی تو دست دارن. بعد چشمشون به 1 گردو می افته. دولا می شن تا گردو رو بردارن. الماس می افته تو شیب زمین و قل می خوره و تو عمق چاهی فرو می ره. می دونی چی می مونه؟! 1 آدم و 1 دهن باز و 1 گردوی پوک و 1 دنیا حـــــــــــــــــســــــــــــــرتـــــــــــــــ !!! [ ۱۳٩۱/٢/٢٩ ] [ ٩:٢۸ ب.ظ ] [ داداشـــــــــــی ]
بیایم به هم دروغ نگیم. بیایم با هم صادق باشیم. بیایم راستشو بگیم ، مگه چی می شه؟ آسمون به زمین میاد یا زمین به آسمون می ره؟!!! شعار ندیما. خداییش بیایم راست و حسینی صاف و یکرنگ باشیم با هم. نگیم نمی شه ، چون اگه واقعاً بخوایم می شه. خیلی خوبم می شه. وقتی به هم راستش رو نگیم چنان دلی می شکنیم که دیگه هیچ جوری نمی شه شکسته هاشو مثل اولش کرد. شاید خودمون حواسمون نباشه و خیلی ساده از کنارش بگذریم و بگیم خب مگه چی می شه؟!!! شاید بگیم خب نمی ذارم طرف بفهمه دارم دروغ می گم یا راستش رو نمی گم !!! ولی بهتره به خودمون بگیم اگه بفهمه هیچ می دونی چه اتّفاقی می افته؟ شنیدن دروغ واقعاً خیلی سخته.خیلی ی ی ی ی ی... من که به خودم قول دادم و با خودم عهد کردم که همیشه به اونایی که دوستشون دارم و عزیزامن راستش رو بگم تا هیچوقت دلشون رو نشکنم. از خدا می خوام که تو این راه کمکم کنه. آمین [ ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ٢:٠٥ ق.ظ ] [ داداشـــــــــــی ]
![]()
کمکم کن، کمکم کن که بتوانم پنجره ی دلم را رو که دیری است در این قفس زندانی است، در آسمان آبی عشق تو پرواز دهم ...... یاریم کن که شوق پرواز را همیشه درخود زنده نگه دارم ..... دورماندن از حقیقت خویشتن مرا فرصتی ده تا پاک بودن را تجربه کنم و بتوانم حتی برای یک لحظه [ ۱۳٩۱/٢/٢٥ ] [ ٥:٤۸ ب.ظ ] [ داداشـــــــــــی ]
سلام دوستان عزیزم اول از همه می خوام از شما به خاطر نظرات محبّت آمیز و ارزشمندتون تشکّر کنم بعد می خواستم بگم که نمی دونم چه اتّفاقی برای وبم افتاده که هر کار می کنم نظراتتون رو اینجا نمی بینم. البته اینم بگم که به نظراتتون جواب هم می دم و هیچ نیاز به تایید هم نیس ولی نمی دونم چرا اینطوری شده!!! لطفا اگه راهی می دونین به من بگین تا انجامش بدم. از همه شما دوستان خوبم ممنونم [ ۱۳٩۱/٢/٢٢ ] [ ٢:٤٥ ق.ظ ] [ داداشـــــــــــی ]
امروز تو کلاس داشتم از بچه ها درس تاریخ رو می پرسیدم. چند نفر اومده بودن جلو و منم ازشون سوال می کردم. یکی از بچه ها خیلی خوب به همه سوالات جواب می داد ولی به یکی از سوالات نتونست جواب بده. خیلی تعجّب کردم. آخه قبلا بارها به خاطر حتی نیم نمره باهام چونه می زد که بهش بیست بدم! منم بعضی وقتا برااینکه از درس دلسرد نشه بهش بیست می دادم ولی اینبار بدون اینکه چیزی بگه رفت نشست.اونم با اینکه یه نمره کامل نگرفته بود! منم ازش چیزی نپرسیدم تااینکه زنگ تفریح خورد. وقتی داشتم از کلاس بیرون می رفتم دیدم همین دانش آموزم اومد و بهم گفت آقا می خوام چیزی رو به شما بگم لطفا به بقیه بچه ها نگین! یه کم تعجّب کردم و ازش پرسیدم: ازم نمره که نمی خوای؟ آخه تازه که رفتی بشینی ازم چیزی نخواستی. گفت: نه ، نمره نمی خوام. از نمرم خیلی هم راضیم! گفتم: چی شده ؟ چطور مگه؟ گفت: آخه وقتی اون سوال رو ازم پرسیدین یکی از بچه ها جوابش رو بهم گفت. بچّه های دیگه حواسشون نبود ولی من فهمیدم جواب چیه. برای همین چون نمی خواستم حقّ بقیه بچّه ها ضایع بشه با اینکه جواب رو فهمیده بودم ولی چیزی نگفتم!!! الآنم به خاطر نمره نیومدم اینارو به شما بگم فقط خواستم بدونین که جوابشو نمی دونستم ولی دوستم بهم یاد داد!!!! از حرفش و اینکارش خیلی خوشم اومد و همین طور برام تجربه خیلی خوبی شد. ازش خواستم که همراه من به دفتر مدرسه پیش مدیر بیاد. اونم اوّل قبول نکرد ولی با اصرار من اومد. منم کلّ ماجرا رو بین همکارام برا مدیر مدرسه دانش آموز خوب من از خوشحالی داشت اشک می ریخت و من به او افتخار می کردم. مدیر هم به خاطر کار خوبش از او قدردانی کرد و به او جایزه داد. منم به او قول دادم که بهترین نمره انضباط رو به او بدم و یادآور شدم که ارزش کاری که تو با نیّت پاکت انجام دادی خیلی بیشتر از این جایزه و نمره هست. ساعت بعد توی کلاس دوباره همه ماجرا رو برای بچّه ها تعریف کردم و بچّه ها هم اون دانش آموز رو تشویق کردن. به خوبی می شد شوق و شادی رو از تو چهره پاک و معصومش دید. داداشی نوشت: فکر کنم اون هیچوقت این روز رو فراموش نخواهد کرد. یه داداشی نوشت دیگه: امیدوارم که ما هیچوقت حقّ دیگران رو از بین نبریم و بیشتر از اونچه که حقّمونه برای خودمون نخوایم تا جامعه ای سالم داشته باشم! [ ۱۳٩۱/٢/۱٩ ] [ ۱۱:٠۸ ب.ظ ] [ داداشـــــــــــی ]
امروز پسرمو برده بودم دکتر.تو مطب گیر داده بود که می خوام لبه پنجره وایستم تا بیرون و ببینم. منم بردمش کنار پنجره تا بیرون و ببینه. خودمم از اون بالا داشتم پایین و نگاه می کردم.آخه مطب تو طبقه دوم بود. اون پایین همه می اومدن و می رفتن. هرکی یه کاری می کرد.یکی خرید می کرد. یکی با اون یکی حرف می زد. چندتاشون هم داشتن از اونجا رد می شدن و به این ور و اونور نگاه می کردن و .... خلاصه هر کی داشت کاری انجام می داد. .... می تونستم از اون بالا همشون و ببینم که دارن چیکار می کنن! به خودم گفتم علی حواست هست؟ یکی هم از اون بالاتر از خودت داره نگات می کنه! -------------------------------------------------------------------- به قول بعضی ها داداشی نوشت --------------------------------------------------------------------- یه داداشی نوشت دیگه [ ۱۳٩۱/٢/۱٠ ] [ ٢:۱٧ ق.ظ ] [ داداشـــــــــــی ]
امشب شب تولدمه! هیشکی به یادم نبود!! فقط خواهرم بهم تبریک گفت. همین! با خودم!!! شبتون بخیر... همسرم هم امروز بهم تبریک گفت [ ۱۳٩۱/٢/٢ ] [ ۱٢:۳۸ ق.ظ ] [ داداشـــــــــــی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||