چه حماقتی که می رانی ام

و من ...

باز احمقانه

می خواهمت ...

چه غرور بی غیرتی دارم

                                        من ...



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٢٥ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : داداشـــــــــــی | نظرات ()

ﺳـــــــــﻼﻣﺘﯽ ﺧﻮﺩﻡ !

ﭼﺮﺍ؟؟؟!!!!

ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ .. .

               ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﺩﻟــــــﺪﺍﺭﯼ ﺩﺍﺩﻡ ...

                                     ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻫﻤـــــــﻪ ﺷﺪﻡ ..

                                                      ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺩﺍﺩﻡ ..

                                   بغض ﻫﺎﯼ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﮐﺮﺩﻡ !!

ﻭﻟﯽ ...

               هیچ کسی ﺣﺘﯽ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ ﺗﻮ ﺩﻟـــــــﻢ ﭼﯽ می ﮕﺬﺭﻩ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ...



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٢٢ | ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : داداشـــــــــــی | نظرات ()

یک پژوهشگر انسان شناس، در آفریقا، به تعدادی از بچه های بومی یک بازی را پیشنهاد کرد

او سبدی از میوه را در نزدیکی یک درخت گذاشت و گفت هر کسی که زودتر به آن برسد آن میوه های خوشمزه را برنده می شود

هنگامی که فرمان دویدن داده شد ، آن بچه ها دستان هم را گرفتند و بایکدیگر دویده و در کنار درخت، خوشحال به دور آن سبد میوه نشستند

وقتی پژوهشگر علت این رفتار آن ها را پرسید وگفت درحالی که یک نفراز شما می توانست به تنهایی همه میوه ها را برنده شود،چرا از هم جلو نزدید؟ 

آنها گفتند: " اوبونتو" ؛ به این معنا که: "چگونه یکی از ما می تونه خوشحال باشه، در حالی که دیگران ناراحت اند"؟

اوبونتو" در فرهنگ "ژوسا" یعنی : من هستم، چون ما هستیم "



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۱۸ | ٦:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : داداشـــــــــــی | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۱٧ | ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : داداشـــــــــــی | نظرات ()

مانتوش بیشتر شبیه جلیقه ،آرایششم که شبیه جن شده
موهاشم مثل آنشلی قرمز کرده و باید با میکروسکوپ روسریشو دید
می گه به نظرت برم بیرون گشت ارشاد می گیرتم ؟
پ ن پ می برنت صدا و سیما تو برنامه‌ی زلال احکام به سوالات شرعی مردم پاسخ بدی!!! قهقههخنده...



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۱٢ | ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : داداشـــــــــــی | نظرات ()

می دانی؟!
از هر طرف که فکرش را می کنم
می بینم چه خوب است که هستی
می بینم چه خوش است خیال چشمانت...
می دانی؟!
از هر کجا که می روم
مسیر ختم می شود به تو
و این لابد یعنی من راهی جز به تو فکر کردن ندارم!
می دانی؟!
من تو را از بهار شنیده بودم
از همان وقت که چشمانم را بستم
و نفس کشیدم هوایِ دوست داشتنت را...
می دانی؟!
مرد که باشی و تمام شهر تو را عاشق پیشه بنامند
و تو همه چیز را از دو چشمِ زنی بدانی
که با سکوتش تو را آواره ی رویاهایِ هر روزه کرده
در دلت هزار و صد بار به قربانِ نبودنش می روی حتی!
می دانی چرا؟!
برایِ خاطرِ اینکه
بی آنکه باشد، برای تو یک خانه ساخته
و تو هر روز داری زیر یک سقف با او زندگی می کنی...!



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۱٢ | ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : داداشـــــــــــی | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٥ | ٩:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : داداشـــــــــــی | نظرات ()

داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازی ، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجایی که  افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
 شب بلندی های کوه راتماماً در برگرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود. اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همان طور که از کوه بالا می رفت. چند قدم مانده به قله ی کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم ، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.
اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آن که فریاد بکشد "خدایا کمکم کن!"
 ناگهان صدای پرطنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد:"ازمن چه می خواهی؟"
 - ای خدا نجاتم بده 
- واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟ 
- البته که باور دارم 
- اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته شده است پاره کن...
 یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد
 گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و بادست هایش محکم طناب را گرفته بود... و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٥ | ٩:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : داداشـــــــــــی | نظرات ()

  • رضا
  • وی جی وای ام
  • کارت شارژ همراه اول