تو این پست و پست بعدی که بعدا می ذارم می خوام دوتا از ماجراهایی که به چشم خودم دیدم و برام جالب بودن رو براتون تعریف کنم. امیدوارم که برای شما هم جالب باشن.

اوّل ماجرای یه دختر بچّه و مادرش رو می گم که چند سال پیش اتّفاق افتاده و بعد هم ماجرایی که تو تاکسی دیدم رو براتون تعریف می کنم.

دختربچّه و سکّه 25 تومنی!

چند سال پیش بود. دقیقا یادم نیس چه سالی بود. داشتم پیاده تو خیابون قدم می زدم که دیدم یه دختر بچّه 7 - 8 ساله داره همراه مامانش (که از وضع لباساشون معلوم بود اوضاع مالیشون خوب نبودخنثی) رو لبه جدول جوی آب راه می ره و بازی می کنه .

همینطور که از رو لبه جدول جوی آب راه می رفت یه سکّه 25 تومنی که تو دستش بود رو می نداخت هوا و باهاش بازی می کرد.بغل

من پشت سر اونا داشتم می رفتم و همه چیو می دیدم و از بازی معصومانه اون دختر کوچولو لذّت می بردم و تو ذهنم بچّگی خودمو تصوّر می کردم.بغلمژه

یهو دیدم اون سکّه از دست دختر بچّه افتاد تو جوی آب و اون دختر هم شروع کرد به گریه کردن و مامانش رو که یه خانم میانسالی بود صدا می کرد.نگران

مامانش با یه لحنی بهش گفت چی شده؟ دختره بیچاره هم با گریه گفت: سکّه م افتاده تو جوب!ناراحت

با تعجّب دیدم اون خانم دستش رو کرده تو جوی آب تا اون سکّه رو پیدا کنه!تعجب یه کم سعی کرد ولی نتونست پیداش کنه. بعدم با عصبانیّت سر اون طفل معصوم داد زد و محکم خوابوند تو گوش او دختر بیچاره ناراحتکه چرا مواظب نبودی و گمش کردی!!!تعجب

منو می گی هم از دیدن اون صحنه شوکّه شده بودم و هم گریه م گرفته بود.ناراحت

تو همون حال به خودم گفتم ببین تورو خدا. یکی از بس مال و سرمایه داره نمی دونه چجوری باید خرجش کنه آخر سر هم ورثه هاش مالش  رو می خورن و یه فاتحه هم برا پدر و مادرشون نمی گن.خنثی

یکی هم از فقر و بیچارگی دستشو به هر چی آلوده می کنه تا زندگیشو پیش ببره. حالا یا به آب جوب یا با کتکی که به دخترش می زنه یا هر جور دیگه!!!ناراحت

دلم گرفته بود خیلی غصّه خوردم و دلم به درد اومد. چطوره که تو جامعه مون دم از دین و انسانیت می زنیم ولی هر روز شاهد اینجور حوادث و ماجراها هستیم که هر کدومشون یه زخم بزرگ تو دل هر انسان دردمندی به جا می ذاره؟!

آیا ممکنه روزی برسه که دیگه شاهد اینجور اتّفاقا نباشیم؟ امیدوارم که اون روز هر چه زودتر برسه!

*********************************************************

لطفا بعد از خوندن این مطلب حتما نظرتون رو راجع به این ماجرا بگین. چون برام مهمه نظر شما دوستان خوبم رو بدونم.لبخند

ممنونم که اومدین. تو پست بعدی ماجرای بعدی رو براتون تعریف می کنم.البته اون به این شکل تلخ نیس.

دوستون دارمقلبتا اون موقع در پناه حضرت حقلبخندقلب



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢۳ | ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : داداشـــــــــــی | نظرات ()

  • رضا
  • وی جی وای ام
  • کارت شارژ همراه اول