|
همه لحظه های من ... | ||
|
دلم تنگه دلم تنگه دلم تنگه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ... ... . [ ۱۳٩٠/٩/۱٦ ] [ ۳:۱٤ ب.ظ ] [ داداشـــــــــــی ]
سلاااااااااااااااااام به همتوووووووون انقده خوشحالم که کم مونده بال در بیارم حتما می گین یعنی چه اتفاقی برام افتاده که این همه خوشحالم؟! شایدم می گین نه به اینکه تو دو تا پست قبلیت اونطور ناراحت و دلتنگ بودم و نه به اینکه الاااااان! آخه می دونین چی شده؟ نمی دونین؟ چطور نمی دونین؟! یادتونه که گفتم دلم چقده تنگه؟ امسال بهتری ی ی ی ی ین سال تمام عمرمه. هم تونستم برم به شهر خواهر عزیزم و ایشونو از نزدیک ببینم و با خونواده خونگرم و مهربونش آشنا بشم و هم اون الآن اینجاس! البته با اینکه قراره از پیشم بره و دلم هم از همین الآن با اینکه پیشمه براش تنگ می شه ولی به خواست خدای مهربون بازم ایشونو می بینم. بزرگ ترین آرزویی که براش دارم همون آرزوییه که خودش داره و اون عاقبت بخیریه.البته همیشه دعا می کنم که همیشه شاد و خوشبخت زندگی کنه و هیچ غمی تو دل مهربونش نباشه. این روزا از وقتی که رفتم تهران دنبال خواهرم و خونواده عزیزشون انقده بهم خوش گذشته که این خوشی رو نمی شه تو دنیا با چیزی مقایسه کرد و اندازه اون رو هم نمی شه به زبون آورد. نمی دونم درک می کنین حرفامو یا نه! ولی این رو بدونین که من تو زندگیم خیلی چیزا رو مدیون خواهرم هستم. اگه بگم که چطور تونستم خواهرم رو پیدا کنم شاید حرفم رو باور نکنین! ولی همین قدر بدونین که من تو کار خدا موندم.گاهی ما آدما رو طوری به خوشبختی می رسونه که اصلا نمی تونیم فکرشو بکنیم و با چشمای خودم دیدم که تا خدا نخواد نمی شه و به این یقین رسیدم که هیچ کار خدا بی حکمت نیست! به خدا تنها کافیه از ته دلمون ازش بخواهیم خودش به وقتش همه چی رو درست می کنه. برای خواهر خوبم و خونواده عزیزشون و همه شما دوستان خوبم بهترین ها رو از خدا آرزو می کنم. [ ۱۳٩٠/۳/۱۳ ] [ ٢:۱٠ ق.ظ ] [ داداشـــــــــــی ]
حرفی نیست ... در سکوتم فریاد را نظاره کنید فریاد در گلو خشکیده است ... حرفی نیست ... چشمان بی فروغ به دنبال کوچکترین روزنه رهایی زبان قاصر از بیان حرفی نیست ...
از هیاهوی واژه ها خسته ام من سکوتم را از اوراق سپید آموخته ام آیا سکوت روشن ترین واژه ها نیست؟ همیشه در خلوت مرگ را مجسّم دیده ام آیا مرگ خونسردترین واژه ها نیست؟ تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم همیشه دلتنگیم را سکوت کرده ام و در سکوت دلتنگی را زمزمه کردم شبی شاید همین امشب زیر نور یک واژه خواهم نشست و سکوت را خواهم شکست اما نه ! مثل همیشه ... سکوت و سکوت و سکوت و دیگر هیچ ... پایان !
[ ۱۳٩٠/۳/۳ ] [ ٤:٠٩ ب.ظ ] [ داداشـــــــــــی ]
خیلی سخته! آره خیلی سخته وقتی فقط بتونی دلتنگیت رو تنها تو سینه فریاد بزنی! وقتی با تلخی لبخند بزنی! وقتی از اونچه که داره تو دلت می گذره هیشکی خبر نداشته باشه! وقتی که تنهایی رو فقط با خودت قسمت کنی! واقعا سخته! خیلی ........ !
به دیدارم بیا هردم در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند دلم تنگ است بیا ای روشن ! ای روشن تر از لبخند شب تاریک این دل را تو روشن کن که من دلتنگ و تنهایم دلم تنگ است دلم ... !
[ ۱۳٩٠/۳/۳ ] [ ۳:٠۱ ب.ظ ] [ داداشـــــــــــی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||