مردی که در دلبری از معشوق بی همتاست

مردی که در دلبری از معشوق بی همتاست

گیسوانش را که چنان شانه میزد که گویا به حجله ی معشوق می شتابد!

خندیدم و گفتم: میخواهی دل دشمن را ببری علی؟

لبخند زد و گفت:

آنان که دل و دین به وعده های یزید فروخته اند! میخواهم دلبری از خدا کنم.

دست بر شانه اش زدم و گفتم:

پس پیش از من به میدان بشتاب که اگر با هم به رزمگاه برویم سکه ات بی خریدار می شود!

به چشمانم نگریست و گفت:نیازی به رجزخوانی نیست عمو جان!من تسلیمم! 

تا آخر عمر شاگردت هستم

شانه اش را بوسیدم و گفتم:سربلندم کن!!

وقتی کنار پیکرش رسیدم

پیش از هرچیز

چشمم به گیسوانش افتاد

غرق خون شده بود و خاکی!!

دلم لرزید!

دانستم که در دلبری از معشوق بی همتاست!!
/ 1 نظر / 13 بازدید
کیمیا

خوشم اوومد ازمطالبت داداشی به وبه منم سربزن ونظربده خوشحال میشم[لبخند]