نمی خواستم حق بقیه بچه ها ضایع بشه!

امروز تو کلاس داشتم از بچه ها درس تاریخ رو می پرسیدم.یول

چند نفر اومده بودن جلو و منم ازشون سوال می کردم. http://mahsae-ali.blogfa.com

یکی از بچه ها خیلی خوب به همه سوالات جواب می داد ولی به یکی از سوالات نتونست جواب بده.برا همین بهش نوزده دادم و اونم با رضایت رفت سرجاش نشست. 

خیلی تعجّب کردم. آخه قبلا بارها به خاطر حتی نیم نمره باهام چونه می زد که بهش بیست بدم! http://mahsae-ali.blogfa.com

منم بعضی وقتا برااینکه از درس دلسرد نشه بهش بیست می دادم ولی اینبار بدون اینکه چیزی بگه رفت نشست.اونم با اینکه یه نمره کامل نگرفته بود!

منم ازش چیزی نپرسیدم تااینکه زنگ تفریح خورد.

وقتی داشتم از کلاس بیرون می رفتم دیدم همین دانش آموزم اومد و بهم گفت آقا می خوام چیزی رو به شما بگم لطفا به بقیه بچه ها نگین!

یه کم تعجّب کردم و ازش پرسیدم: ازم نمره که نمی خوای؟ آخه تازه که رفتی بشینی ازم چیزی نخواستی.

گفت: نه ، نمره نمی خوام. از نمرم خیلی هم راضیم!

گفتم: چی شده ؟ چطور مگه؟

گفت: آخه وقتی اون سوال رو ازم پرسیدین یکی از بچه ها جوابش رو بهم گفت. بچّه های دیگه حواسشون نبود ولی من فهمیدم جواب چیه. برای همین چون نمی خواستم حقّ بقیه بچّه ها ضایع بشه با اینکه جواب رو فهمیده بودم ولی چیزی نگفتم!!! الآنم به خاطر نمره نیومدم اینارو به شما بگم فقط خواستم بدونین که جوابشو نمی دونستم ولی دوستم بهم یاد داد!!!!

از حرفش و اینکارش خیلی خوشم اومد و همین طور برام تجربه خیلی خوبی شد.

ازش خواستم که همراه من به دفتر مدرسه پیش مدیر بیاد. اونم اوّل قبول نکرد ولی با اصرار من اومد.

منم کلّ ماجرا رو بین همکارام برا مدیر مدرسه تعریف کردم و به همه گفتم که جامعه ما به همچین انسان های شایسته ای نیاز داره و همه اونو تشویق کردن. 

دانش آموز خوب من از خوشحالی داشت اشک می ریخت و من به او افتخار می کردم.

مدیر هم به خاطر کار خوبش از او قدردانی کرد و به او جایزه داد.

منم به او قول دادم که بهترین نمره انضباط رو به او بدم و یادآور شدم که ارزش کاری که تو با نیّت پاکت انجام دادی خیلی بیشتر از این جایزه و نمره هست.

ساعت بعد توی کلاس دوباره همه ماجرا رو برای بچّه ها تعریف کردم و بچّه ها هم اون دانش آموز رو تشویق کردن.

به خوبی می شد شوق و شادی رو از تو چهره پاک و معصومش دید.

داداشی نوشت:چشمکشاید کارش به ظاهر کوچیک باشه ولی اگه درست فکر کنیم می بینیم که این درست همون چیزیه که ما تو زندگی اجتماعیمون بهش نیاز داریم.

فکر کنم اون هیچوقت این روز رو فراموش نخواهد کرد.لبخند

یه داداشی نوشت دیگه:نیشخندآره ، پایمال نکردن حقوق دیگران باعث ایجاد عدالت می شه و ضایع کردن حقّ مردم تنها چیزیه که خدا نمی بخشه.

امیدوارم که ما هیچوقت حقّ دیگران رو از بین نبریم و بیشتر از اونچه که حقّمونه برای خودمون نخوایم تا جامعه ای سالم داشته باشم! praying

/ 3 نظر / 13 بازدید
نجمه ( هنرمند جوان )

سلام داداشی مهربون [گل] چه اتفاق جالب و زیبایی من که واقعا لذت بردم [لبخند] واقعا آفرین به همچین پسری که از الان به فکر همنوعشه و حق کسی رو ضایع نمیکنه [دست][دست][دست][دست] و آفرین به شما که این موضوع رو بخوبی بین همه تعریف کردین و تونستید ثابت کنید که این پسر از الان میتونه به بزرگتر از خودش که خوبی شو میخواد اعتماد کنه و باهاش راحت باشه [لبخند] واقعا آفرین بر شما و آفرین بر همچین پسری [دست][دست] [گل]

رها

سلام دوست عزیز ماجرای خیلی جالبی بود البته من فکر نمی‌کنم این اتفاق همین‌جوری به وقوع پیوسته بلکه برمی‌گرده به تربیت خانوادگی و همینطور معلم خوبی چون شما که او داشته واقعا باید بوسه زد بر اساتیدی که به غیر از دروس نظری اخلاقیات و زندگی رو به شاگردانشون یاد می دهند بدون اینکه اونا خودشون بدونن[دست][دست][دست][دست][دست] موفق باشی[گل]

نفــــسی

چه داشن آموز خوب و فهمیده ای البته نقش معلمش که داداش من باشه رو هم باید درنظر گرفت[لبخند] یعنی من هلاااااااااااک این داداشی نوشت هاتم .باورکن اصن یه وعضییییییییییییی [نیشخند][قهقهه][قلب]